داستان های آموزنده و زیبای اسفند ۹۲

داستانهای آموزنده زیبای اسفند 92

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ پرسید : به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ؟
ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ پوست ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ … ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ، سپس ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ و ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ زیبا ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ … حال ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !!!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ… ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﺎ انسانها میز این چنین است !

.
.
شخصی در پیش بزرگى از فقر خود شکایت میکرد و سخت مینالید.
بزرگ گفت : خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى ؟
شخص : البته که نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمىکنم !!!
بزرگ گفت : عقلت را با ده هزار درهم ، معاوضه مىکنى ؟
شخص : نه !!!
بزرگ گفت : گوش و دست و پاى خود را چطور ؟
و شخص با فریاد گفت : هرگز !!!
بزرگ گفت : پس هم اکنون خداوند ، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شکایت دارى و گله میکنى ؟! بلکه تو حاضر نخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوشتر و خوشبخت تر از بسیارى از انسانهاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده اند بسى بیشتر از آن است که دیگران را داده اند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده ، خواهان نعمت بیشترى هستى !
.
.
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید : چرا می گریی ؟
زن : چون به زندگی ام می اندیشم ، به جوانی ام ، به زیبایی ای که در آینه می دیدم و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد و به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.
زن از گریستن دست کشید و پرسید : در آنجا چه می بینید ؟
خردمند پاسخ داد : دشتی از گل سرخ. خداوند آنگاه که قدرت حافظه را به من می بخشید ، بسیار سخاوتمند بود. او می دانست در زمستان همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.
فرستنده : سهیل
.
.
خانمی سراغ دکتر رفت و گفت : نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بدبخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر ؟
دکتر قدری فکر کرد و سپس گفت : تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام یک تکه سنگ بیاوری ، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند.
زن رفت و پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت اما این بار اصلا افسرده نبود.
او به دکتر گفت : برای پیدا کردن آن پنج نفر به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترینها هستند رفتم اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم !

مطالب مرتبط :
داستان های فلسفی و پرمعنای جدید آذر 92
داستان های کوتاه و آموزنده شهریور 92
داستان ها و حکایت های کوتاه و پرمعنا

6
اشتراک‌گذاری
admin

۴۵ نظر در 'داستان های آموزنده و زیبای اسفند ۹۲'

  1. اسیه گفت:

    باران رحمت خداجاریس
    تقصیرماس ک کاسه هایمان رابرعکس گرفته ایم…
    عالی بود.مرسی

  2. ستاره گفت:

    بسیار زیبا بود ممنون

  3. گلبهار گفت:

    خیلی جالب بودمرسی

  4. گلبهار گفت:

    خواهش میکنم

  5. monster گفت:

    خیل عالی بود از همتون تشکر میکنم مخصوصا از آقا مدیر گل!!

  6. *یه داستان خیلى قشنگ*
    گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
    فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
    گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
    خدا گفت :چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد…

  7. mehdi گفت:

    ایول برای همه داستان های قشنگتون ممنونم

  8. پیام گفت:

    دانــشجویی به استادش گفت :
    استاد ! اگر شمــا خدا را به من نشان بدهید عبادتــش می کنم و تا وقتــی خدا را نبینم او را عبــادت نمی کنم !
    استاد به انتــهای کلاس رفت و به آن دانــشجو گفت : آیا مرا می بینی ؟
    دانشجو پاسخ داد : نــه استاد ! وقــتی پشت من به شما باشد مسلــما شما را نمی بینم …
    اســتاد کنـــار او رفت و نــگاهی به او کــرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهـی دیــد !

  9. پیام گفت:

    خیلی ممنون آقا مرتضی
    مثه همیشه عالی

  10. پیام گفت:

    خانوم باران داستاناتون خیلی خوب بود مرسی
    دااااااش محسن دمت گرم مطالبت عالی بود

  11. soheil asgari گفت:

    نقل است از سلطان العارفین بایزید بسطامی پرسیدند :
    کدام خصلت در آدمی نافعتر است ؟
    گفت : عقلی وافر .
    گفتند : اگر نبود ؟
    گفت : حسن ادب .
    گفتند : اگر نبود ؟
    گفت : برادری مشفق که با او مشورت کند .
    گفتند : اگر نبود ؟
    گفت : خاموشی دایم .
    گفتند : اگر نبود ؟
    گفت : مرگ در حال!

  12. soheil asgari گفت:

    golbahar merC,nashnide budam ino,tasir gozar bud dada.

  13. در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.
    روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .
    آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.
    مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.
    بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.
    بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :
    دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.
    فردای آن روز مرد آب فروش به بهرام میگوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم.
    مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید.
    در آخر مرد آب فروش که دید نمیتواند برای میهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک نزد بهرام برد.
    بهرام او را گفت : تو چگونه پول در آوردی ؟
    مگر نگفتی که کسی از تو آب نخرید ؟
    مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم ، تو نگران نباش و میل کن فردا رود برای خویش فکری خواهم کرد .
    بهرام پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من میهمانم و امشب را جا می خواهم .
    مرد نه تنها بهرام را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد .
    فردای آن روز بهرام در حالی که بر تخت سلطتنت جلوس کرده بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد.
    هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان – امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند.
    بهرام از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.
    بهرام دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند تا یا بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت ، مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند .

  14. همیشه روی مسئله تمرکز کن نه روی راه حل حتما می پرسی چگونه؟ یک داستان واقعی برات تعریف می کنم تا متوجه شوی اولین باری که آمریکایی ها به فضا رفتند با مشکلی روبرو شدند و آن این بود که خودکار در فضا نمی نوشت و آنها برای تهیه گزارش مشکل داشتند.برای حل این مشکل گروهی تشکیل شد و۱۰ سال تحقیق کردند و۱۲ میلیون دلار خرج کردند تا خودکاری ساختند که در فضا می نوشت. به نظر تو روس ها چه کردند؟ (بعد از پاسخ ادامه را بخوان!)
    روس ها از مداد استفاده کردند! بله، آمریکایی ها روی راه حل تمرکز کردند و روس ها روی مسئله! تو هم برای حل یک سوال سخت روی یک راه حل نمون…! راه های دیگرو امتحان کن!

ارسال نظر به




برای استفاده از شکلک ها رو آن های کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo