داستان های جالب و بامزه زمستان ۹۲

داستان طنز و باحال زمستان 92

معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس میداد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود ، معلم میخواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید : اگر من یک سیب ، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم ، چندتا سیب داری ؟ پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت : چهار !
معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت ؛ معلم با ناامیدی با خود فکر کرد : شاید بچه درست گوش نکرده باشه.
او به پسر گفت : پسرم با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم ، تو چند تا سیب داری ؟ پسر ناامیدی را در چشمان معلم می دید. او اینبار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب موردنظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد : چهار ؟!!!
یاس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می‌شود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر ، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید : اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم ، چندتا توت فرنگی داری ؟
پسر که خوشحالی را بر صورت معلم میدید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت : سه !!!
معلم لبخند پیروزمندانه ای بر چهره داشت. او موفق شده بود اما برای اطمینان دوباره پرسید : حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم ، چندتا سیب داری ؟
پسر بدون مکث جواب داد : چهار !!!
معلم مات و مبهوت مانده بود. با عصبانیت پرسید: چرا چهار سیب ؟؟؟
پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت :«آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم !

.
.
ﺑﭽﻪ ای ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﮐﯿﻒ ﺑﺨﺮﻡ ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ … ﺗﺎ ﭘﻨﺠﻢ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﺪﻩ و ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﺶ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﺮﻩ ولی ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ؛ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺗﻮ ﻫﻤﺶ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ؟؟؟ بچهه ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ …
خلاصه ﺩیپلمشو ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ و بازم ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺑﺨﺮﻡ ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻡ ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! باباش دوباره ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ آخه ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ؟؟؟ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ …
ﻭﻗﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺮﻡ ! ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ … تا ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ پدر در ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻔﺴﺎﯼ ﺁﺧﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ که ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ به ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ من ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ ﺗﻮﭖ تنیساﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ؟؟؟ خواهش میکنم ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ !
ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﻡ ﭘﯿﺸﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ !!! ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺑﺎﺑﺎﻫﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯿﮑﻨﻪ و ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ و ﻫﯿﭽﮑﺴﻢ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﺍﻭﻧﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ !
.
.
قورباغه توی کلاس وَرجه وُرجه میکرد. آقای افتخاری گفت : قاسم این قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون ! قاسم گفت : آقا اجازه ؟ ما از قورباغه میترسیم.
آقای افتخاری گفت : ساسان تو این قورباغه رو بنداز بیرون ! ساسان گفت : آقا اجازه ؟ ما هم میترسیم.
آقای افتخاری گفت : بچه ها کی از قورباغه نمی ترسه ؟
من گفتم : آقا اجازه ؟ ما نمیترسیم !!!
آقای افتخاری گفت : کیف و کتابتو بردار گمشو از کلاس برو بیرون …
گمون کندم محمود منو لو داده باشه و گرنه آقای افتخاری از کجا میدونست که من قورباغه رو به کلاس آوردم ؟!!!
.
.
یه سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن (از دانشگاه مهندسی) به فرودگاه و اونا رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که “این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست !” وقتی اساتید محترم این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن ! همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود ! پرسیدن چرا نشستی ؟ نگو که نمیترسی ؟!!! استاد با خونسردی گفت : اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه ، تـــــــــــــــــازه اگه روشن شه !

مطلب مرتبط :
داستان های جالب و خنده دار تیر 92
داستان های طنز باحال خرداد 92
داستان های کوتاه طنز و خنده دار آذر 91

3
اشتراک‌گذاری
admin

۵۷ دیدگاه

  1. پیام

    ﭼﻦ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮ همسایمون ﮎ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ یه ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭﺍﺳﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ …!
    ﯼ ﭘﺴﺮﻩ ﮎ ﺩﯾﺎﺑﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﮎ ﺍﻧﺴﻠﯿﻦ ﺑﺰﻧﻪ! ﺍﯾﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻈﻠﻮﻣﻪ ﺗﺤﻮﯾﻠﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﻩ ….!
    ﭘﺴﺮﻩ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯿﺸﻪ.ﺧﻼﺻﻪ ﯼ ﻣﺪﺕ ﺩﺱ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﯽ ﻣﯿﺎﺩﻭ ﻣﯿﺮﻩ …!
    ﺩﺧﺘﺮ همسایمونم ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺍﺭﻡ …! ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﻭﻣﯿﮕﻪ ﺁﺩﺭﺳﺸﻮ ﺑﺪﻩ ﺍﮔﻪ ﺭﺍﺱ ﻣﯿﮕﯽ …! ﺍﯾﻨﻢ ﺁﺩﺭﺳﻮ ﻣﯿﺪﻩ ﮎ ﺷﺮﺵ ﮐﻢ ﺷﻪ …!
    ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﻧﺎﻣﺰﺩﻩ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍﺷﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ پسره ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺧﺘﺮ همسایمونو ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ….!
    ﺑﻌﺪ ﯼ ﻣﺪﺕ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮎ ﭘﻠﯿﺴﺎ ﻧﻤﯿﺎﻥ سراغش میره ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮ همسایمون ﻭ ﺑﻬﺶ میگه میدوﻧﺴﺘﻢ ﮎ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺏ ﭘﻠﯿﺴﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﮎ ﻣﻦ ﻧﺎﻣﺰﺩﺗﻮ ﮐﺸﺘﻢ …!
    ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺁﺭﻩ ﺣﺎﻻ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻭﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﻠﯿﻦ ﺑﺰﻧﻢ ﻭ ﺏ ﺟﺎ ﺍﻧﺴﻠﯿﻦ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ ﺗﻮ ﺳﺮﻧﮓ …! ﻭ ﺑﻬﺶ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻌﺪ ﺏ ﭘﺴﺮﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﮎ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﺪﻧﺖ …! ﻭ ﺗﺎ ﭼﻦ ﺩقیقه ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯼ
    ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﮎ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ بکشتش…ﻣﯿﺪﻭئه ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ و ﯼ ﭼﻦ ﻣﺘﺮﯼ ﯾﻬﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ ﺑﻨﺰﯾﻨﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ Smile

  2. کتایون

    سایتتون فوق العاده است… ۳ ساله مطالبتون رو پیگیری میکنم… واقعا لذت می برم…. واقعا به اقای مرتضی باید خسته نباشید گفت.

  3. تبسم

    خیلی قشنگ بود خیلی مخصوصا داستان پیرمرد از مترسک و سیلی پدر از سهیل عسگری دمتون گرم

  4. ـــ چشمـات اذیتت نمیکــنه ؟
    نــه !
    ـــ ولـــی منــو داغـــون کرده

  5. عشــــــــــــــــــــــق تنها سهم مرغ عشق نیست
    می‏توان عاشــــــــــــــــــق شد و گنجشک زیست

  6. عـاشـقـانه تـریـن اِسـِمـِس دنـیـا: نـیـمـه شـب
    مـی دونـم الان بـا گـوشـی زیـر پـتـویی ..
    مـن واسـه اون چـشـای زیـر ِ پـتـو ب م ی ر م

  7. soheil asgari

    agha hame rofaghayr SmSkHoRi shabe tamam barfitun mOoObarak.
    albate alan ke darid mikhunid sob shode dge ha ha…namordimo tehranam ye barfi zad (:

  8. soheil asgari

    همیشه با ظرفی در دست برای آوردن آب به لب چشمه می‌رفت و چشمه هم مثل هر روز ظرفش را از آب پر می‌کرد. با این وجود همیشه به چشمه اعتراض می‌کرد که این آب خیلی کم است و برای من کافی نیست و چشمه هم هرروز در جوابش سکوت می‌کرد و لبخند می‌زد…
    ‌‌او هیچگاه برای بردن آب ظرف بزرگتری نمی‌آورد!!!

  9. soheil asgari

    شاگرد و استاد یک روز صبح، در میان مزرعه ای در حال قدم زدن بودند که شاگرد خواهان رژیم غذایی مناسب برای تطهیر جسم و روحش شد. هر چقدر که استاد بیشتر اصرار میکرد که تمام غذاها مقدس هستند شاگرد حرف استاد را نمیپذیرفت و درخواستش را تکرار میکرد و میگفت:استاد یقینا باید غذایی وجود داشته باشد که ما را به خدا نزدیکتر کند.
    استاد که از اصرار های بی منطق شاگردش خسته شده بود سری تکان داد و گفت : بسیار خب حالا که اصرار داری ، برو و ان قارچ ها را بخور تا درخواستت انجام شود!
    شاگرد با خوشحالی به سوی قارچ ها رفت و با این یقین که این قارچها پالایش دقیقی برای روح من به همراه خواهد داشت دست دراز کرد تا انها را بچیند که ناگهان با وحشت فریاد زد اما استاد این قارچ ها که سمی هستند ؟ اگر من اینها را بخورم زود میمیرم .
    استاد شانه بالا انداخت و گفت : من به غیر از این غذا هیچ راه دیگری برای نزدیک شدن تو به خدا از راه غذا سراغ ندارم!!

  10. soheil asgari

    زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
    زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید,زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : “چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید: هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟
    زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: “آره یادمه…”
    شوهرش به سختی‌ گفت:
    _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
    _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست…)
    _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!
    _آره اونم یادمه…
    مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم…!!

  11. soheil asgari

    ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪن؟ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ﺭو ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩ،ﺍﻭنا ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪ.
    ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ. ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭘﺪﯾﺪ ﺍﻭﻣﺪ ..
    ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺁﻓﺮﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﯼ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ … ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻢ!
    ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﻬﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ؛ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩﺵ!!

  12. داداش مرتضی مرسی. سهیل و محمدامین دمتون گرم عالی بود.
    کاملیا دلم برات خیلی تنگ شده کجایی پس؟ Frown داداش نیما یه سر بزن کجایی تووووووو؟!!!!!!

  13. پیرکنعان

    بازم خوب بود…..

  14. سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .
    نفر اول گفت : « من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.
    می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»
    نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام .
    اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .»
    نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت : « من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .

    • گلبهار

      امیدواریت نسبت به چیزی که بدان امید نداری، بیشتر باشد ازچیزی که به آن امیدواری زیرا ملکه سبا میخواست باسلیمان بجنگد ولی به همسری او درآمد، موسی بدنبال آتشی برای گرم شدن بود،خداوند اورا به پیامبری برگزیدو جادوگران فرعون برای شکست موسی به میدان آمدند ولی همگی به او ایمان آوردند…

  15. farfar

    ای ول خییییییییییییییلی باحال بود
    مرسی مرتضی جون.
    میگم اینجا کسی از نیما خبر نداره؟؟؟؟ خیلی وقته نیستش Frown

  16. roya karimi

    سلام داداش مرتضی خسته نباشی..قشنگ بودن خصوصا توپ تنیس واستاد دانشگاهه.

  17. eliii

    salam mesle hamishe ali bod mer30 agha morteza.

  18. سلام داستانه soheil asgari و مترسک و اون پیرزن رو باید میذاشتی جای نوشتههای پستت فقط اون مهندسه جالب بود و گرنه بقیه اش افتضاح …

  19. ترنم بهاري

    وااااای اون آخریه (استادای دانشگاه مهندسی) خییییییلی باحال بود!! اون توپ تنیسه هم!! Tnx a lot Grin

  20. پیام

    چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.
    روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.
    مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:
    که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفر از طرف استاد برگزار بشه …
    آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند.
    استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند.
    امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
    ۱٫ نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره
    ۲٫ کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره
    الف. لاستیک سمت راست جلو
    ب. لاستیک سمت چپ جلو
    ج. لاستیک سمت راست عقب
    د. لاستیک سمت چپ عقب
    بنظر شما هر ۴ نفر میتونن یک گزینه رو انتخاب کنند؟

  21. پیام

    آقا مرتضی دستت درد نکنه خیلی قشنگ بودن…واقعا خسته نباشید
    فقط اگه میشه این نوشته ی منو تایید کنید فک کنم جالب باشه…مرسی

  22. پیام

    پیشنهادمیکنم بخونینش.جالبه
    یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
    در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی،….
    جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
    سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
    در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!! Smile

  23. soheil asgari

    من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم.والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.
    فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
    اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با منشوخیهای ناجوری می کرد و باعث می شدکه من احساس راحتی نداشته باشم.
    یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!
    سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت:اگه همین الان پنجاه هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو…من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.اون گفت: من میرم توی اتاق و اگه مایلی بیا پیشم.وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم,یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت:تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی,ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم،به خانواده خوش اومدی..!!!
    اما ( خوشبختانه ) هیچ کس نفهمید که من کیف پولمو جا گذاشته بودمو برگشتم برم کیف پولو از تو ماشین بیارم!!!!

    • گلبهار

      یعنی چـــــــــــــــــــی؟مگه اول شوکه نشد بعدش خام شد؟عجب جوونایی داریماااا یعنی اگه تو واقعیت من همچین ادمی ببینم با جفت پا میرم تو حلقش

  24. Sahar

    خیلى خیلى بامزه بودن سپاس

  25. پرستو....

    وای بابت آپ عاشقانه ت یه دنیا مرسی آقا مرتضی،من دیر رسیدم نتونستم نظر بدم ولی کلی خوشحال شذم!!!
    داستانها هم خوب بودن مرسی

  26. گلبهار

    یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
    دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .

  27. گلبهار

    زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.
    آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
    زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم الاغت سنگ بشود».
    آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

  28. گلبهار

    انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
    راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
    به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد.
    دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد

  29. گلبهار

    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم
    شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
    روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،
    یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
    من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
    روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.
    شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا کنا در ؟ Smile

  30. soheil asgari

    روزی مردی از دختری پرسید :با من ازدواج می کنی؟
    دختر گفت بله اما چند شرط دارد
    مرد :چه شرطی؟
    دختر:بدون اجازه من از خانه بیرون نروی .کار های خانه را انجام دهی و حقوقت را تمام و کمال در اختیارم بکزاری تا هر جور که صلاح می دانم خرج کنم.
    مرد :من هم شرطی دارم
    دختر:چه شرطی؟
    مرد :این که این شرایط را به کسی نگویی تا که مردم نگویند چه شوهر احمقی کرده ای!!

  31. soheil asgari

    روزی جرج برنارد شاو به کنسزت ویولونیستی رفته بود,بعد از پایان کنسرت شخصی از او پرسید :کنسرت چگونه بود؟
    شاو گفت:مرا به یاد شکسپیر انداخت !!!
    ان شخص گفت :اما استاد شکسپیر که ویولونست نبود!
    شاو گفت :این اقا هم همین طور!!

  32. soheil asgari

    همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت.
    وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره
    کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
    و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته,کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
    خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد..
    کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت ” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم”
    و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟
    ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته یا اطمینان خاطر با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم.

  33. soheil asgari

    وقتی که بچه بودم ، دعا کردم خدا بهم یک دوچرخه بده !
    بعدها فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگه ست!
    به خاطر همین هم یک دوچرخه دزدیدم و از خدا خواستم که من و بابت این کار ببخشه … !
    کتاب مصاحبه با الپاچینو / نوشته لارنس گرابل کافه کتاب

  34. soheil asgari

    مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد:آره مادر، نه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم،دیدم خونه مون شلوغه. مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دوتا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل بندازه. تا اومدم گریه کنم
    گفت: هیس، خواستگار آمده.خواستگار،حاج احمد آقا ،خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم!
    گفتم: من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره,گفتند: هیس! شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره!!حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت: کجا بودم مادر؟ آهان!جونم واست بگه ،اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند:تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها!
    گفتم:آخه…! گفتند:هیس! آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه!
    بعد از عقد،حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم: مامان من اینو دوست ندارم. مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس! دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی!!
    بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛ بیست و خرده ایم بود که حاجی مرد.
    یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون. یعنی اون می رفت، می گفتم: آقا منو نمیبری؟ می گفت هیس! قباحت داره زن هی بره بیرون!!
    می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده،گذاشتنش لای کتاب روزگار وخشکوندنش.مادر بزرگ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم، ولی نگفت. حسرت به دلم موند که روم به دیوار، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چندتا بشکن می زدم آی می چسبید ، آی می چسبید!!
    دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم!
    یکبار گفتم، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم؟ گفت: هیس! دیگه چی با این عهد و عیال، همینمون مونده که انگشت نما شم!!
    مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.پاشو دراز کرد و گفت: آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد. آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.
    به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت هارا ورق زدم و رسیدم به کودکی اش.
    هشتی، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و …
    گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بذار خالی شی.
    گفت: حالا دیگه مادر؟! حالا که دستام دیگه جون ندارن؟ انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار دادولی دیگه صدایی نداشتند!!

  35. soheil asgari

    روزی ملانصرالدین از راهی می گذشت. درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
    ناغافل دزدی آمد و خرش را دزدید. ملا وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.
    آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
    چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.ملانصرالدین هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟ ملا گفت: نر.صاحب خر گفت: این خر ماده است. ملانصرالدین هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود!!

  36. soheil asgari

    شاید با مزه نباشه ولی دلنشینه…
    پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی دارد که لب نمی زنی؟ پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای خزید و سر بر بالین نهاد.صبح وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت.پسرک دانست امروز پدر صبحانه دارد و چشمانش از شادی, تر شد!!

  37. ارش وثوق

    mamnoonim az zahamateton

  38. پیر کنعان

    عالی بود ممنون…

  39. منم یک داستان میگم!!!
    پیر مرد از صدای “خر و پف” هر شب پیرزن شکایت داشت و پیرزن هرگز نمیپذیرفت!!!
    شبی پیرمرد آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند…
    اما صبح پیرزن دیگر هرگز بیدار نشد..! و آن صدای ضبط شده ،، شد لالایی هر شب پیرمرد…

ارسال پاسخ

برای استفاده از شکلک ها رو آن های کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo