داستان های فلسفی و پرمعنای جدید آذر ۹۲

داستان های آموزنده جدید آذر 1392

اولین روزهایی که در سوئد بودم یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمیداشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان 2000کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند. ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اول من چیزى نگفتم ، همین طور روز دوم و سوم تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم :
“آیا جاى پارک ثابتى داری ؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست ؟”
او در جواب گفت : “چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم” بعد ادامه داد : “باید این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.”

.
.
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ؛ بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدین وسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند …
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود تا اینکه پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید بالا می رفت ؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت : پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد …
چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ! رنگ ها ، تفاوت ها ، مهم نیستند ؛ مهم درون انسان هاست !
.
.
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند اما هیچکدام نتوانستند ؛ آنان چگونه می توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه نقاشی زیبایی از او بکشند ؟ سرانجام یکی از نقاشان گفت که می تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.
نقاشی او فوق العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود ؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
حالا چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم ؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان ؟؟؟!!!

مطالب مرتبط :
داستان های کوتاه و آموزنده شهریور 92
داستان ها و حکایت های کوتاه و پرمعنا
داستان های آموزنده و فلسفی مرداد 92

0
اشتراک‌گذاری
admin

۳۹ دیدگاه

  1. رویا جوجو

    خوب
    همین

  2. مديوما

    زنده باشی آقا مرتضی ، زیبا بود.

  3. Fari

    خیلی باحال بود این داستان درخت و دختر با داستان گاو خیلی آموزنده بود
    مرســــــــــــــــــــــــــــــی Grin

  4. *حورا*

    صد ساله هم که بشم هیچی به اندازه اینکه سر صبح پاشم ببینم برف همه جا رو سفیدپوش کرده و هنوز جای لگد هیچکی روش نیفتاده خوشحالم نمیکنه! شمام اینجوری هستید؟

  5. S♪a♬i♩e♪D

    یستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک “آخیش!” یا “به به!” بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
    نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
    با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند.
    می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان.
    یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.
    ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم.
    می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد.
    خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: “این که بیشتر شد… حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!”
    تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
    انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.
    لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: “آخیش! به به!”
    حالا حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم؟

  6. aysal naseri

    kheli khoOob budan betun tabrik migam ke 4enin tavanayi darid

  7. Fadat mo0handes jan,kera hamun keramate ye meghdare ziadi tajziye sho0de,rasti man abji hastam midunam ba in esmi k go0zashtam kheilia fkr kardan pesaram kheili ham hang mundan k maeni kera chiye , sepide hastam mo0handes.

  8. مهندس

    سلام رفیق. خوش اومدى. اتفاقا خیلیم خوشحالیم ک برگشتى. فقط داداش شرمنده این اسمتو واسه ما روشن کن.. کرا؟! یعنى چى؟

  9. Saaalaaam be hameye baro0bache sms kho0r man baed az ye mo0date tulani umadam albate na inja ta tuye 2nyaye majazi kasi mo0ntazere ma nabude o0 nis behar hal man umadam,hesabi khaste nabashid o0 dametun garm ham bekhatere kamentaye to0petun ham ap haye mahshare agha mo0dir. Ko0li delam vasatun tang sho0de bud hesabi kho0da gho0vat.bezan taeido0 mo0rteza jan.

  10. مهندس

    میرزا احمد عابد نهاوندی در بازار تهران جنب مسجد جامع طباخی و چلویی داشت و چون به همراه غذایی که به دست مردم میداد، ایشان را پند و اندرز هم میکرد، به حاج مرشد چلویی لقب یافت. همیشه مغازه او از سایر مغازه ها شلوغ تر بود. گویا خداوند متعال به کسب و کار او برکت داده بود. مشهور است که حاج مرشد، خدمت حضرت بقیه الله شرفیاب شده اند. و گاهی ماموریت هایی نیز از طرف آن حضرت به او محول میشده است. حاج مرشد شبی حضرت نبی اکرم ص و حضرت امیر ع را در خواب می بیند که به مغازه چلویی او وارد شدند. حضرت رسول با دست مبارکش، به تابلویی که مرشد بالای دخل مغازه نصب کرده بود اشاره کرده و همراه با تحسین آن را به حضرت علی ع نشان میدهند. مرشد روی تابلو نوشته بود: نسیه داده میشود، حتی به شما. وجه دستی هم در حد وسع پرداخت میشود.

  11. مهندس

    مرحوم حاج محمود کاشانی از تاجران و بازرگانان خوش نام تهرانی، شبی در خواب، امام زمان عج را زیارت کرد که فرمودند: فردا فلان منزل را برای سید کریم پینه دوز خریداری کن صبح فردا به آدرسی که در خواب دیده بود رفت. وقتی با صاحب خانه درباره خرید خانه صحبت کرد،خوشحال شد و گفت: به علت داشتن بدهکاری، دیشب به حضرت ولی عصر عج متوسل شدم تا خانه ام زود به فروش برسد. حاج محمود خانه را خریداری کرد و به سمت خانه سیدکریم حرکت کرد. سیدکریم نیز که مدت اجاره منزلش تمام شده بود، ده روز از صاحب خانه اش مهلت گرفته بود تا خانه دیگری پیدا کند. تلاش سید راه به جایی نبرده بود؛ به ناچار اثاثیه اش را به کوچه منتقل کرد و گوشه ای نشست. ناگهان وجود مبارک حضرت بقیه الله الاعظم به کنار این عاشق دلسوخته آمده و فرمود : ناراحت نباش! اجدادمان نیز مصیبت های بسیار کشیده اند. حضرت این را گفتند و رفتند. دقایقی بعد حاج محمود کاشانی رسید و کلید خانه را به سیدکریم تحویل داد.

  12. مهندس

    سیدکریم پینه دوز که در گوشه ای از بازار تهران به پینه دوزی وپاره دوزی اشتغال داشت ، از راه توسلات مداوم به امام حسین علیه السلام به مقامی دست یافته بود وبنا به گواهی جمع کثیری از علما ، امام زمان عج هر هفته به دیدار او میرفت. در یکی از این تشرف ها وقتی سیدکریم مشغول تعمیر کفش کهنه ای بود ، امام عصر عج وارد مغازه او میشود. سید حضرت را احترام میکند و ضمن گفتوگو با ایشان به تعمیر کفش ادامه میدهد. در حین گفتوگو حضرت رو به او کرد و فرمود: سیدکریم ! آیا کفش مرا هم تعمیر میکنی؟ سیدکریم از روی صداقت گفت: آقاجان با کمال منت! به چشم! اما چون قول داده ام ، ابتدا باید این سه کفش را بدوزم. دقایقی دیگر حضرت تقاضای خود را تکرار کرد. سید کریم دیگر طاقت نیاورد ، برخاست و مولایش را در آغوش گرفت ، پیشانیش را بوسید ، و گفت: من غلام و نوکر و خاک پای شمایم ، این همه مرا امتحان نکنید. حضرت او را دلداری داد و پایبندی اش بر قول وقرارش را مورد تمجید قرار داد.

  13. Meysam vosuqi

    A a a a a a ali bud
    tabrik migam dada morteza.hamishe be sitetun sar mizanam.mese hamishe foqoladas

  14. atefe

    زیبا بود ممنون خسته نباشی

  15. سارا 507

    خیلی ممنون زیبا بودند ….

  16. ❤d ـمـ ـتـ ر ـسـ ـکـ d❤

    زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود ؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود. کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست … اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم…

  17. سمیه

    سلام داستان ها همه واقعی هستن حالا داستان من:روزی روز گاری دختری دلسوز در شهر ما زندگی میکرد این دختره به همه محبت میکرد حرفای دیگران رو میشنید و به درد و دلشون گوش میداد یک روز شنید حرفاش شده حرفای بد همه ازش شاکی هستن دختر قصه ما یادش اومد خودش برای یک نفر درد دل کرده تا این همه ناراحتی و غم بهش غلبه نکنه ولی انگار دختر فکر کرده بود همه مثل خودش هستن اما اشتباه کرده بوددختر قصه ما ناراحت بود که چرا اینجوری شده خلاصه دختر رفت سراغ کسی که حرفش رو همه جا جار زده بودن با دیدن دوستاش فقط یک حرف زد بروید که روزی باز به سمت من می آیید-دوستانم دوستانتان را بشناسید من شناختم تا دیر نشد بشناسید

  18. مثل همیشه عالـــــی…
    خسته نباشی داداشی!

  19. در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
    فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…
    به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند
    جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
    به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم…

  20. مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند…
    سربازان مانع ورودش می شوند!
    خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند…
    مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟
    مرد می گوید دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !
    خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!
    مرد می گوید: من خوابیده بودم!
    خان می گوید: خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
    مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود…
    مرد می گوید: من خوابیده بودم چون فکر می کردم تو بیداری…!
    خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم…

  21. ویدا

    عذر میخوام به خاطرحرفای دیشب.

  22. soheil asgari

    “آخرین جرعه”
    این داستانک را جایی خواندم و البته نوشته بود که برنده‌ی رتبه نخست اولین دوره مسابقه داستانک‌ نویسی هزاردستان شده. قشنگ است، با من بخوانید:
    بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد.
    با چشم‌های مهربان تعارف کرد: “سیگار؟”
    ماتِ اداهایش، لبخند زدم : “نه!”
    یکی گذاشت کنار لبش. گوشهء دیگر لبش گفت: ” هر وخ بعدِ صبونه دلت سیگارخواس، «خــواس» را کشیده و دلبرانه گفت
    کبریت زد، نگرفت.کبریت دوم گرفت…
    جمله‌اش را تمام کرد: “…بدون که سیگاری شدی!”
    خندیدیم، خنده‌اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت.
    آخرین جرعهء چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر می‌کنم!!!

  23. soheil asgari

    morteza jan merC ke vaght gozashti,az dafehaye ghabli kheili behtar bud.

  24. soheil asgari

    نام او آبراهام لینکلن بود…..
    در ۳۰ سالگی کارش را از دست داد.
    در ۳۴ سالگی مجددا ور شکست شد
    به ۳۵ سالگی که رسید,عشق دوران کودکی اش را از دست داد
    در۳۶ سالگی دچار اختلال اعصاب شد
    در ۳۸ سالگی در انتخابات شکست خورد
    در ۴۸,۴۶,۴۴ سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد
    به۵۵ سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود
    در ۵۸ سالگی مجددا سناتور نشد!
    “در ۶۰ سالگی سرانجام به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد”
    جا نزد…از خودش ناامید نشد…به شکست تن نداد…
    “هیچ چیز جلودار یک انسان واقعی و با هدف نیست.”

  25. داستان اولی واقعا آموزنده و تامل برانگیز بود
    ممنون

  26. soheil asgari

    جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن، پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:یک لحظه منتظر باش می‌روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می‌کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.جک از او پرسید: “چی شده؟”
    جان جواب داد: “به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم درآورد.
    به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی‌توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می‌خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم…”
    جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می‌کرد و غر می‌زد که او مرد بی‌ادبی است. جک درحالیکه دوستش را دلداری می‌داد، حرفی نمی‌زد.بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت…
    وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: “آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می‌خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می‌خواهم، می‌بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می‌گیرم.”
    صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می‌داد یک روزنامه به جک داد و گفت: “بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.”وقتی که جک با غنیمت جنگی‌اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ درآورده بود پرسید: “مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی درآنجا بود؟”
    جک خندید و به دوستش گفت: “دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می‌بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی‌منطق می‌رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می‌شود.”!!

  27. إمی

    خیلی زیبا بود لذت بردم.مرسی آقا مرتضی،ممنون آقا سهیل.

  28. soheil asgari

    بخونید حتما,زیباست.پسرای سایت ببخشن منو…

    دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود.
    روزها یکی یکی می‌آمدند، اما کسی با آن‌ها نبود.روزها هفته می‌شدند و دسته جمعی می‌آمدند اما کسی همراهشان نمی‌آمد.روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله‌هایشان، ماه و سال می‌شدند و می‌آمدنداما کسی را با خود نمی‌آوردند.دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده‌های پوشیده، دختران نازو دلشوره،دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان، دختران رقصان، دختران پای کوبان،دختران زنان شدند، و زنان مادران،و مادران اندوه گزاران…
    دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می‌کرد.سرانجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماه‌ها و سال‌ها رو به روی خانه دختر، خاطرخواه ایستاده بود.خواستگار دختر درخت بود.
    درخت گفت: “آیا این همه انتظارم را پاسخ می‌دهی. آیا مرا به همسری می‌پذیری؟”دختر می‌خواست بگوید که با اجازه بزرگترها…اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید.آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: “آری”و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه‌اش رابه عابران بخشید.
    دختر گفت: “من اما جهیزیه‌ای ندارم که با خود بیاورم.”
    درخت گفت: “تو دو چشم تماشا داری که همین بس است.”
    درخت گفت: “می‌دانی بانو! من سواد ندارم.”
    دختر گفت: “هر برگت یک کتاب است می‌خواهم ورق ورق پیش تو خواندن بیاموزم.”
    دختر گفت: “خبر داری که من عاشق رهایی‌ام. می‌ترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟”
    درخت گفت: “من دلباخته پرندگی‌ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.”
    درخت گفت: “چیزی نمی‌پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟”
    دختر گفت: “پرسیدن نمی‌خواهد پیداست با اصل و با نسبی، بلندایت می‌گوید که چقدر ریشه داری.”
    دختر گفت: “خلوتم برکه‌ی کوچکی‌ست گرداگردم، نکند تو آن شوهری که برکه‌ام را بیاشوبی؟”
    درخت گفت: “حریمت را به فاصله پاس می‌دارم ریشه‌هایمان در هم، شاخه‌هایمان اما جداست.”
    درخت گفت: “نه پدری نه مادری. من کس و کاری ندارم.”
    دختر گفت: “عمری است ولی که روی پای خود ایستاده‌ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.”
    درخت سر بر افراشت. سایه‌اش را بر سر دختر انداخت.
    دختر خندید و گفت: “سایه‌ات از سرم کم مباد!”
    و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.آبستنی‌اش را گل‌های باغچه فهمیدند.زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته‌ای فرزندشان به دنیا آمد.فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان، که قلمدوش بابا می‌نشست.
    درخت گفت:“بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.”زن خوشحال شد و خانواده‌شان بزرگ و شاد شلوغ شد.زن‌های محله غبطه می‌خوردند به شوهری که درخت بود.زن‌ها می‌گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است.
    درخت دست و دلبازست،درخت دروغ نمی‌گوید,درخت دشنام نمی‌دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی‌افتد،درخت……
    از آن پس هر روز زنی از محله گم می‌شد، هر روز زنی از محله کم می‌شد.
    زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود.و مردان سر به بیابان گذاشتند.
    درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند…!!!

  29. soheil asgari

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود…
    کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول کرد…
    درِ اولین طویله که بزرگترین هم بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت.
    دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد.جوان پیش خودش گفت: “منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.”
    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…
    اما گاو… دم نداشت!!!

  30. paeez

    خیلی ممنون خوشم اومد

ارسال پاسخ

برای استفاده از شکلک ها رو آن های کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo