شعرهای عاشقانه گلچین شده اردیبهشت ۹۳

آرشیو شعرهای گلچین اردیبهشت 93

تو را چه نام دهم من ، فرشته یا که پری ؟
برای من تو خدایی دمیده در بشری
تو میرسی و دلم را تلاش بیهوده ست
نمی شود که نبازم ، نمی شود نبری
اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست
که مثل آینه ها صادقانه مینگری
هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام
تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری
برای با تو نشستن اگرچه من هیچم
برای بودن با من تو بهترین نفری
به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک
شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری
تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم
خوشم به بودن با تو ، خوشم به دربدری
“احسان اکابری”
فرستنده : گلبهار

.
.
من از روزی که دلبستم به چشمان تو میدیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر
به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم
به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر
من از آغاز در خاکم ، نمی از عشق می بینم
مرا میساختند ای کاش ، از آب و گلی دیگر
طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جا مانده از پرواز میگردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر
به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر …
فرستنده : سهیل
.
.
افسوس زندگی جز غم ثمر نداشت
وین روزهای عمر کم پیچ و خم نداشت
دوران کودکی شیرین چون شکر
افسوس کودکی تکرار هم نداشت
دیدیم ناگزیر تلخ است زندگی
گفتند چاره اش در عشق و دوستی ست
گشتیم در پی اش اما اثر نبود
در قلب مردمان جز سنگ حک نبود
این است حکایت یک عمر زندگی
در دل سبوی غم بر تن خمیدگی
اما مسیح وار باید که زنده بود
هر چند مرده است انگار زندگی !
فرستنده : گلبهار
.
.
نیمی از جانِ مرا بردی ، محبت داشتی
نیمِ باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم به سویم میدوی
دستِ یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی
خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی
چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته ست ، کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع
کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی !
فرستنده : سهیل
.
.
هرچند که در کوی تو مسکین و فقیریم
رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاریم و طربناک تر از باد بهاریم
خاکیم و دلاویزتر از بوی عبیریم
از نعره مستانه ما چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق باده ننوشیم
وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم
بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند
آیینه صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه نوریم ، بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم ، نمردیم و نمیریم
همصحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟
جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم …
.
.
دل داده ام بر باد ، بر هرچه بادا باد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش ، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو میمانی ، ما می رویم از یاد
فرستنده : سهیل
.

SMSkhor.IR
.
نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام
شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام
گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام
میدهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام
جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر به شاخ نسترن پیچیده ام …
“رهی معیری”
.
.
خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم
نفسی مانده مگر تا ز غمت آه کنم ؟
تو همانی که بنا بود کبوتر که شدم
سفری دور به همراه تو تا ماه کنم
امشب اما سر پرواز ندارم ، باید
دست احساس تو را از دل کوتاه کنم
خالی از عشقم و از عقل ، ببین آمده ام
سر پرشور تو را نیز پر از کاه کنم
باید امشب بروم بر سر یک بام بلند
شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم !
فرستنده : سهیل
.
.
کیستم من دردمند ناتوانی
اسیری ، خسته ای ، افسرده جانی
تذروی آِشیان بر باد رفته
به دام افتاده ای از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز بگویم
نه یاری تا غم دل باز گویم
درین محفل چو من حسرت کشی نیست
به سوز سینه من آتشی نیست !
فرستنده : گلبهار
.
.
در کتاب چار فصل زندگی
صفحه ها پشت سرِ هم می روند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند
گریه دل را آبیاری می کند
خنده یعنی این که دل ها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گر چه می گویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را …
“قیصر امین پور”
.
.
عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت
تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت
عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت
ابرهای تیره را دید و دلش لرزید باز
فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت
یاری اندر کس نمی بینم ، غزل را حفظ بود
تا به خود آمد ، دلش از دوست دارانش گرفت
پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد
خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت
چندگامی دور شد اما دلش جا مانده بود
آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت
داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که
“محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت …”
فرستنده : سهیل

مطالب مرتبط :
اشعار زیبای عاشقانه اسفند 1392
سری جدید اشعار عاشقانه در دیماه 92
مجموعه شعرهای زیبای گلچین شده مهر 92

38
اشتراک‌گذاری
admin

۳۴ دیدگاه

  1. ali

    سلام
    شعرتون مو رو به بدنم سیخ کرد فوق العاده زیباست

  2. باران

    خـیــــــــــــــــــــــــــلی قشنگ بودن
    مررررررسی

  3. ساحل

    گلبهار جووووون و فاطمه جووووون خسته نباشین دمتون گرم

  4. ترسا-8000

    ایووووووووووووووول گلبهار جون
    مدیر میگم نمیخوای گلبهارو استخدام کنی؟؟؟
    خیلی لایک داره خدایی…

  5. Basafa

    ﻫﯿـــــﺲ !
    ﻫــﯿـــﭻ ﻧــﮕــﻮ !
    ﻓــﻘـــﻂ ﭼــﺸـﻤــﻬـﺎﯾــــﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﻧـﻔـــﺲ ﺑــﮑـــﺶ !
    ﻟــﻤـــﺲ ﻧـﻔـــﺲ ﻫــﺎﯾـــﺖ ﺿــﺮﺑــﺎﻥ ﻗــﻠــﺒــﻢ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﺷــﻤــﺎﺭﻩ ﻣــﯽ ﺍﻧـــﺪﺍﺯﺩ …
    ﺗــﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻧـــﻔـــﺲ ﺑــﮑـــﺶ …
    ﻣـــﻦ ﻟــﺤـــﻈــﻪ ﺑـﻪ ﻟــﺤـــﻈـــﻪ ﺩﯾــﻮﺍﻧـــﮕــﯽ ﻣـﯿـــﮑـﻨـــﻢ !
    ﺗــﻮ ﻧـــﺮﻡ ﻧـــﺮﻡ ﻧـــﮕــﺎﻫـــﻢ ﮐــﻦ …
    ﻣـــﻦ ﻗـــﺪﻡ ﺑـﻪ ﻗـــﺪﻡ ﺑـــﺮﺍﯾـــــﺖ ﻣـﯿـــﻤـﯿـــﺮﻡ !
    ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻓﻨـــــﺪﮎ ﺁﺗﺸﻢ ﺑﺰﻥ …
    ﻣــــــﻦ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﺑﭙﺎﯾﺖ ﻣﯿﺴﻮﺯﺍﻧﻢ !

  6. Sahar

    بسیار زیبا …
    سپاس از آقا مدیر ، گلبهار جون ، آقا سهیل و فاطمه جون

  7. ع.ک

    دل از من برد و روی از من نهان کرد
    خدارا با که این بازی توان کرد
    شب تنهاییم در قصد جان بود
    خیالش لطف های بیکران کرد
    چرا چون لاله خونین دل نباشم
    که با ما نرگس او سر گران کرد
    که را گویم که با این درد جانسوز
    طبیبم قصد جان ناتوان کرد
    بدانسان سوخت چون شمعم که بر من
    صراحی گریه و بربط فغان کرد
    صبا گر چاره داری وقت وقتست
    که درد اشتیاقم قصد جان کرد
    میان مهربانان کی توان گفت
    که یار ما چنین گفت و چنان کرد
    عدو با جان حافظ آن نکردی
    که تیر چشم آن ابرو کمان کرد.

  8. مهسا63

    آقای مدیر ممنونم
    گلبهار عزیز و سهیل جان خیلی خیلی عالی بود

  9. پرستو

    ماه بالای سرآبادی است،
    اهل آبادی در خواب است،
    باغ همسایه چراغش روشن،
    من چراغم خاموش،
    یاد من باش که تنهاهستم،
    ماه بالای سر تنهایی است..

  10. پرستو

    سلام زیبا بود
    دلم دلواپس وتنگ است
    نگاهت را نمى بیند
    کمى لبخند میخواهد
    کمى بودن میخواهد

  11. ع.ک

    به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
    کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
    سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
    با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
    عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگست
    گاه میماند و ناگاه به هم میریزد
    آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست
    عشق یک لحظه ی کوتاه به هم میریزد
    آه،یک روز همین آه تو را می گیرد
    گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد.
    فاضل نظری

  12. اینکه این رابطه تا خرخره غرق گله هاست/
    همه اش زیر سر کم شدن حوصله هاست/
    توی چـت حـرف زدن با تـو چـه حـالـی دارد؟! /
    سرعت و قطع شدن هم یکی از مسئله هاست /
    گرچه که تکنولوژی آمده تا فاصله را/
    کم کند؛باز میان دل ما فاصله هاسـت/
    جنس این رابطه ها سست و فروریختنی ست/
    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست/
    باز پیغام که هستی؟!,نکند قطع شدی؟! /
    و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست…!!

  13. چرا همیشه،نمیشه؟!

    بدنبودن،میسی…

  14. fateme

    من دلم می خواهد
    ساعتی غرق درونم باشم
    عاری از عاطفه ها… تهی از موج و سراب
    دورتر از رفقا…خالی از هرچه فراق!
    من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهی که بلغزد برمن!!
    من دلم تنگ خودم گشته و بس…

  15. گلبهار

    همه ی فصل جوونیم پا به پای عاشقی رفت
    تا رسیدم به تو عمرم مثل عطر رازقی رفت
    دل من تو این جزیره واسه هر دلی پناه بود
    لب ساحل تک و تنها چشم به راه قایقی رفت
    دیگه حوصله ندارم خسته ام خسته ی خسته
    روی کتفم جای زخم و دلم از همه شکسته
    اگه آهم سینه سوزه یا که حرفام پردرده
    پشت این همه ترانه عاشقی جلوه نشسته
    دست خالی شدم اما غزل غزل ترانه دارم
    واسه امروز کوله باری پر از خاطره دارم
    هم نفس تا تو رسیدی تازه شو عمر بهارم
    واسه عاشقانه خوندن یه نفس فاصله دارم

  16. گلبهار

    مینویسم از دلــــــــم شایـــــــد که دل شادان کند
    یاد رویت مرهمی بــــــر آن غـــــــم هجران کند
    مینویسم تا کـــــــــه جمله هـر کـــدام از عاشقان
    بشنوند و خوانــدن آن چشمشان گـــــــــریان کند
    هـــــــــر زمان امید دارم بــــــر وصالت میرسم
    غافل از آنـــــــــم فراقت این دلـــــــــم نالان کند
    ترسم این عمــــر از غمت روزی به پایانش رسد
    آرزوی وصل تـــــــو چشم مرا حیـــــــران کند
    من که عمـــری عشق را بیهوده می انـــــگاشتم
    فاش گویم کاین تــــــــــــواند درد من درمان کند
    ماهروی خوب من در دل غــــــــم عشق تو بود
    شاید آن روزی کــــه بیند دیــــــــده ام تابان کند
    گــــــرچه میدانم به مشتاقی رویت مانـــــــده ام
    می رسد موعود دیـــــــــــدارت سرم سامان کند
    کاش میشد زنــــــــــدگی اینقدر تلخی ها نداشت
    تا تواند دل غــــــــــم هجر تــــــــو را پنهان کند
    حسرت دیــــــــــدار رویت روز تا شب طی شود
    هر سحر ساعی بــــــــــدان جان در بر جانان کند
    شاعر:مسعود مسجدی

  17. گلبهار

    ای خدا کی می شه روزی که بدون واهمه
    بتونم عشقمو فریاد بزنم بین همه
    بگیرم دستای گرمشو تو دستام همیشه
    بدونم دلم دیگه همسفر تنهاییشه
    نزنه شور جدایی دل تنگ و بی قرار
    لحظه دیدن روی ماه اون گل بهار
    مثل پروانه که گرد گل همش پر می زنه
    دل تنگم نمی تونه از نگاش دل بکنه
    بدوزم چشامو تو چشای پاک و بی ریاش
    بخونم راز قشنگ عشقو از توی چشاش
    بزنم بوسه به اون لبهایی که دلم می خواد
    بدونه آرزومه فقط بهش خنده بیاد
    موهای لطیفشو شونه کنم دونه دونه
    بخونم ترانه مهر و وفا عاشقونه
    بکنم زمزمه وقتی سر رو شونم می ذاره
    عزیزت دوست داره بدون واست جون می گذاره

  18. گلبهار

    با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان
    همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان
    من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
    تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان
    داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
    بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان
    زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
    دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان
    هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت
    بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان
    شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم
    پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
    سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست
    که سر سبز تو باد کنارا تو بمان
    هوشنگ ابتهاج

  19. گلبهار

    دیدی که بهار بی تو سرد است
    پاییز تر از خزان زرد است
    آن شب دل من شکسته تر شد
    دیگر همه چیز رنگ درد است
    دیگر همه جا سکوت دلگیر
    دست و دل من اسیر زنجیر
    ای روح پر از ترانه من
    خاموش ترین بهانه را گیر
    دیگر نروم به سوی مستی
    حظی نبرم ز می پرستی
    ای آن که نداری خبر از من
    سرچشمه ی هر غمم تو هستی
    دیگر به بهار خنده ام نیست
    باران صفا دهنده ام نیست
    ای آن که دلم اسیر عشقت
    بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟
    شعرم همگی سرود درد است
    گفتم که بهار بی تو سرد است
    گفتم که بهار بی تو دیگر
    پاییز تر از خزان زرد است
    فریبا شش بلوکی

  20. fateme

    عاشقم
    اهل همین کوچه‌ی بن‌بست کـناری
    که تو از پنجره‌اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
    تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره‌ی باز کجا؟
    من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟
    تو به لبخند و نگاهی
    منِ دلداده به آهی
    بنشستیم
    تو در قلب و
    منِ خسته به چاهی
    گُنه از کیست؟
    از آن پنجره‌ی باز؟
    از آن لحظه‌ی آغاز؟
    از آن چشم ِ گنه کار؟
    از آن لحظه‌ی دیدار؟
    کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
    همه بر دوش بگیرم
    جای آن یک شب مهتاب
    تو را تنگ در آغوش بگیرم
    شاعر: رحمان نصر اصفهانی

  21. گلبهار

    رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
    راهی به جز گریز برایم نمانده بود
    این عشق آتشین پر از درد و بی امید
    در وادی گناه و جنونم کشانده بود
    رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
    با آبهای دیده ز لب شستشو دهم
    رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
    رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
    رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشی وظلمت چو نور صبح
    بیرون فتاده بود به یک باره راز ما
    رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی
    رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
    من از دو چشم روشن و گریان گریختم
    از خنده های وحشی طوفان گریختم
    از بستر وصال به آغوش سرد هجر
    آزرده از ملامت وجدان گریختم
    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
    دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
    میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
    مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر
    روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
    در دامن سکوت به تلخی گریستم
    نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
    دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

  22. گلبهار

    زندگی ادامه داره
    حتی وقتی ما نباشیم
    اگه آشنا بمونیم
    یا مث غریبه ها شیم
    زندگی همینه جونم
    گاهی همرنگ خزونه
    با حقیقت جون می گیره
    گاهی هم رنگین کمونه
    گاهی هم مثل یه ماهی
    توی یک تنگ طلایی
    آره رسم دنیا اینه
    چه بخواهی چه نخواهی

  23. گلبهار

    ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
    شراب نور به رگ های شب دوید بیا
    ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
    گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
    شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
    پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا
    ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
    ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا
    به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
    بهوش باش که هنگام آن رسید بیا
    به گام های کسان می برم گمان که تویی
    دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
    نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
    کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
    امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی
    مرا مخواه از این بیش ناامید بیا
    سیمین بهبهانی

  24. fateme

    به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
    که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
    لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
    هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
    با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
    هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
    هر کسی در دل من جای خودش را دارد
    جانشین تو در این سینه، خداوند نشد
    خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
    عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!
    «فاضل نظری»

  25. گلبهار

    ممنون مدیر…
    ============
    وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم
    آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم
    گر مراد دل من را ندهد این گردون
    همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم
    باده از کاس سفالین خورم و از مستی
    به یقین جام جهان بین به سر جم شکنم
    گر شود رام دمی ساقی و می گیرم از او
    ترک عقبی کنم و توبه دمادم شکنم
    شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم
    شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم
    سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو
    صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم
    بارها یار بدیدم به صبوحی می‌گفت
    عزم دارم که ز هجرم قدت از غم شکنم
    (شاطرعباس صبوحی)

  26. fateme

    نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچیک از مردم این آبادی…
    *به حباب نگران لب یک رود قسم*
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
    غصه هم می گذرد
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
    لحظه ها عریانند.
    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز…
    “سهراب سپهری”

  27. fateme

    من خدا را دارم
    سفری می باید،سفری بی همراه
    گم شدن تا ته تنهایی محض
    سازکم با من گفت
    هرکجا ترسیدی،ازسفر لرزیدی
    تو بگو از ته دل: من خدارا دارم
    من و سازم چندیست
    که فقط با اوییم…

  28. fateme

    jenabe modir o golbahar juno dadash soheil merc va khaste nabashin

ارسال پاسخ

برای استفاده از شکلک ها رو آن های کلیک کنید

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNo