داستان های جالب و بامزه زمستان ۹۲

داستان طنز و باحال زمستان 92

معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس میداد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود ، معلم میخواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید : اگر من یک سیب ، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم ، چندتا سیب داری ؟ پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت : چهار !
معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت ؛ معلم با ناامیدی با خود فکر کرد : شاید بچه درست گوش نکرده باشه.
او به پسر گفت : پسرم با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم ، تو چند تا سیب داری ؟ پسر ناامیدی را در چشمان معلم می دید. او اینبار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب موردنظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد : چهار ؟!!!
یاس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می‌شود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر ، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید : اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم ، چندتا توت فرنگی داری ؟
پسر که خوشحالی را بر صورت معلم میدید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت : سه !!!
معلم لبخند پیروزمندانه ای بر چهره داشت. او موفق شده بود اما برای اطمینان دوباره پرسید : حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم ، چندتا سیب داری ؟
پسر بدون مکث جواب داد : چهار !!!
معلم مات و مبهوت مانده بود. با عصبانیت پرسید: چرا چهار سیب ؟؟؟
پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت :«آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم !

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید
6
اشتراک‌گذاری

سری جدید اشعار عاشقانه در دیماه ۹۲

گلچین شعرهای عاشقانه دی 92

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
حالم چو درختی است که یک شاخه نااهل
بازیچه دست تبری داشته باشد
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دیگری داشته باشد !
آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی آنکه دری داشته باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !
“حسین جنتی”

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید
43
اشتراک‌گذاری

داستان های فلسفی و پرمعنای جدید آذر ۹۲

داستان های آموزنده جدید آذر 1392

اولین روزهایی که در سوئد بودم یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمیداشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان 2000کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند. ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اول من چیزى نگفتم ، همین طور روز دوم و سوم تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم :
“آیا جاى پارک ثابتى داری ؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست ؟”
او در جواب گفت : “چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم” بعد ادامه داد : “باید این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.”

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید
7
اشتراک‌گذاری

تبلیغات متنی در سایت اس ام اس خور

تبلیغات متنی در سایت اس ام اس خور

با سلام و عرض روز بخیر خدمت دوستان عزیز
خیلی از دوستان توی نظرات اعلام کردن که چرا تبلیغلت توی سایت دارین و چرا برنمی دارین و … ؟ از طرف دیگه هم دوستان زیادی درخواست تبلیغات توی سایت رو داشتن که برای جواب دادن به هر دو گروه تصمیم گرفتم یه تعداد محدود (نهایتا 10تا) تبلیغات متنی توی سایت بزارم که هم تعداد تبلیغات تصویری سایت کم بشه هم مشکل دوستانی که میخوان توی سایت تبلیغات داشته باشن برطرف بشه ! در ضمن سایت ما آمارگیر نداره ولی دوستان میتونن از سایت الکسا رتبه ها و اطلاعات سایت رو ببینن …
قیمت خاصی مد نظرم نیست ، دوستانی که درخواست تبلیغات دارن میتونن پیشنهادات خودشونو توی قسمت نظرات همین مطلب اعلام کنن که در صورت تایید بهشون جواب داده میشه ! اولویت هم با سایت های هم موضوع (اس ام اس و پیامک و …)
در ضمن سایر دوستان هم اگه نظر ، پیشنهاد ، انتقادی در مورد این طرح دارن میتونن توی نظرات اعلام کنن !
با تشکر …

بیشتر بخوانید
0
اشتراک‌گذاری

داستان های عاشقانه و محبت آمیز مهر ۹۲

بانک و آرشیو داستان های مهر 92طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه ؛ پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست در شیشه سس رو باز کنه … مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت ؟؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زودتر از من میومدی و کلی زور میزدی تا در شیشه سس رو باز کنی ؟! یادته نمی تونستی ؟! یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ؟!
اشک تو چشمام جم شد … نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید
5
اشتراک‌گذاری